پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
نمی دانم چرا؟
شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی
تو را با لهجه ی گلهای نيلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن
باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بين گل هايی که در تنهاييم روئيد ،
با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی :
دلم حيران و سرگردان چشمانی است رؤيايی
و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم
تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را
به روی اشکی از جنس غروب ساکت
و نارنجی خورشيد وا کردم
نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا ، شايد خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا تا کی ، برای چه
ولی رفتی
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
با مهربانی دانه برمی داشت
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد
من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار
در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت درياچه بغضی کرد
کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد
و من با آنکه می دانم
تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زيبای توام برگرد!
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها
بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترين ويرانی يک دل
نمی دانم چرا؟
شايد به رسم عادت و پروانگی مان
باز برای شادی و خوشبختی
باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 19:45 توسط : الهه و ریحانه